یا انیس من لا انیس له
هیچ دعایی را کوچک نشمارید، شاید استجابت در همان دعا باشد.
هرکس بعد از نماز یک دعا پیش خدا محل دارد که حاجت بگیرد، آن وقت بلند می شود و می رود. تا نماز خود را خواندی بلند نشو و برو، تعقیبات بخوان، دعا بخوان. همانطور که بادبادک بدون دنباله بالا نمی رود، نماز هم بدون تعقیبات بالا نمی رود.
بعد از نماز حتما تعقیبات بخوان. بنشین در خانه خدا و گدایی کن و حاجت بخواه. شاید همین امشب دعایت گرفت. انسان باید در گدایی از خدا سماجت کند. خود خدا می فرماید: شما بخوانید مرا، من مستجاب می کنم دعایتان را.
حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی
مشکل کارهای ما این است که؛
برای رضای همه کار می کنیم،
به جز خدا.
شهید ابراهیم هادی
180 plays

chador-lover:

سيب سرخى - شب دومادیه

اهل بهشت در آن جا می بینند که آفتاب شده است. می گویند: خدایا ما در دنیا شنیده بودیم که در بهشت آفتاب نیست، پس این آفتاب چیست که به در و دیوار بهشت می تابد؟
خطاب می رسد که:
این نور آفتاب نیست. امیرالمومنین با حضرت زهرا ( زن و شوهرند و گاهی با هم مزاح می کنند) مزاحی کردند که حضرت زهرا تبسمی فرمودند، دندان های امیرالمومنین و حضرت زهرا ظاهر شد. از نور دندان های این دو بزرگوار، بهشت روشن شد.
حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی
فانوسم باش … توتاریکی که لحظه لحظه با منه
شهید ثانی رضوان الله علیه یک مثال جالبی دارد:
انسان وقتی در راهی و بیابانی مشغول حرکت باشد و برخورد کند با گله گوسفندی که آن گله برای محافظتش یک سگ گله قوی دارد، برای این که به راحتی از آن جا عبور کند و آن حیوان به او گزندی نرساند، چوپان را صدا می زند و از او خواهش می کند که این حیوان خطرناک را از ما دور کن تا رد شویم.
اگر در ابتدای نماز به همان مقداری که به چوپان التماس عاجزانه می کنیم، به خدا پناه برده و التماس و استمداد نماییم، او هم به ما پناه می دهد و سگ شیطان را کنار می زند و ما را حفظ می کند.
اَعوذ بالله یعنی این سگ را به کناری ببر تا ما برویم. ولی ما درست و جدی التماس نکرده ایم و به خدا عاجزانه پناه نبرده ایم. به همین جهت آن خبیث تا آخر نماز با ما می باشد و ما را راحت نمی گذارد.
استاد فاطمی نیا 
136 plays

استاد پناهیان | عجب

زبان خیلی خطرناک است. خطری که زبان دارد هیچ یک از اعضا و جوارح انسان ندارد.
در روایت آمده است که هر روز صبح، زبان انسان از بقیه اعضاء و جوارح احوالپرسی می کند و به دست و پا و گوش و چشم می گوید: حال شما چطور است؟
آن ها به زبان جواب می دهند: حال ما خوب است، اگر تو بگذاری. تو یک غیبت می کنی، دروغ می گویی، حال ما را می گیری و ما دیگر حال دعا نداریم. تو پدر ما را درآورده ای. تو با یک سخن نا به جا ما را بیچاره می کنی. خلاصه خیلی مواظب زبان باشید.
حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی
حدیث داریم که در دوره آخرالزمان، شکم مردم خدایشان می شود.
فقط فکر و ذکرش این است که ناهار چه بخوریم؟ شام چه بخوریم؟ مگر ما می دانیم که تا شب زنده ایم که بگوییم چه بخوریم؟
حضرت لقمان به پسر خود فرمود:” پسرم در صبح، حدیث شب مکن، نگو امشب… چه می دانی که تا شب زنده ای یا نه؟”
تو چه می دانی فردا اسمت در کدام دفتر است؟ شاید فردا اسمت در دفتر بهشت زهرا ثبت شود. خیلی ها الان سالم و زنده هستند، اما فردا اسمشان در دفتر بهشت زهرا است.
حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی

chador-lover:

ضرورت آرامش

مواظب باشیم دلمان جایی نرود که اگر رفت بازگرداندنش کار سختی است و گاهی محال است. اگر برگردد معمولا مجروح و معلول باز می گردد. باید مراقب باشیم، دل آدم سر به هوا و خیلی عاشق پیشه است و خیلی سریع انس میگیرد. اگر غفلت کنیم، میرود و خودش را به چیزهای بی ارزش وابسته میکند…
استاد پناهیان

اثرات ماهواره بر تغییر سبک زندگی

178 plays

chador-lover:

انرژی درمانی

صاحب مال ، قیمت مال را می داند. خدا یک موي سر مؤمن را به همه ي عالم نمی فروشد . شما قیمت خودتان را نمی دانید، لذا گاهی اوقات خودتان را ارزان می فروشید. بهلول الاغ لنگی داشت . آن را به حراجی داد تا بفروشد. حراجی شروع به تبلیغات کرد که این الاغ نیست، بلکه براق است و همان مر کبی است که پیامبراکرم با آن به معراج رفتند . آن قدر از آن الاغ تعریف کرد که خود بهلول باورش شد و دید حیف است آن را بفروشد؛ لذا فریاد زد نمی فروشم، نمی فروشم و حق الزّحمه ي حراجی را داد و الاغ را پس گرفت . بدن مؤمن به راستی براق است و با آن عبادت
می کند و به معراج می رود. هر چه خدا و اولیاي خدا می گویند تو خوبی و باارزشی، توباور نمی کنی و خودت را بد و کم ارزش می دانی. مشکل در باور خودت است . شخصی که خود را فقیر و بد می پندارد و لذا خود را ارزان می فروشد، اگر کسی پیدا شود که بتواند براي او حق مطلب را در توصیف ارزش و بزرگی یک دوست اهل بیت ادا کند و آن شخص هم آن را باور کند، دیگر حاضر نخواهد شد آن را در قبال متاع کم ارزش دنیا بفروشد.

طوبای محبت “حاج اسماعیل دولابی”

مصباح الهدی ص401

دیشب تو مسیر حرم یکی از رفقا گفت … *یه بار آیت الله [ اسمشونو یادم رفت] با تعدادی از شاگردانشون داشتن برای تدریس به سمت کلاس میرفتن یه دفعه وسط مسیر [ کوچه ] برمی گردن تو خونه … وقتی بر میگردنُ میرسن به همراهانشون که منتظرشون بودن گفتن چی شد آقا که بر گشتین سمت خونه جواب دادن یه مورچه روی لباسم بود بردم گذاشتم اونجایی که لباسم رو برداشتم … بهشون میگن آقا شما کلاس داشتین, کارتون مهمه … بعد میگن از کجا معلوم کار اون مهم تر نباشه !